۱. ...در آنصحرا، شخصی را دیدم که میآمد. فرا پیش رفتم و سلامکردم.
بهلطفی هر چه تمامتر، جوابفرمود.
چون در آنشخص نگریستم، محاسن و رنگِ رویِ وی سرخبود. پنداشتم که جواناست. گفتم «ای جوان، از کجا میآیی؟»
گفت «ای فرزند، اینخطاب بهخطاست. من اوّلین فرزندِ آفرینشم. تو مرا جوان همی خوانی»؟
...
عقل سرخ/ شیخ اشراق
۲. امروز، یازدهم دیماه، دومین سالگرد اینوبلاگ است و من در دومین سالگرد وبلاگام هیچ حرفی برای گفتن ندارم. آیندهای پیشرویام است که از آن هیچ نمیدانم. خیلیچیزها از گذشته را میخواستهام بدانم که نمیدانم. انگار خودِ راهیبودن را دوستدارم.
1. تاحالا شده که تصميمبگيريد دربارهی يکموضوعی توی وبلاگ چيزی بنويسيد بعد بهکلی يادتان برود که چهچيزی میخواستيد بنويسيد؟
2. مترجم ِ گرانقدر عبدالله کوثری سهمقاله از ماریو بارگاس یوسا (گفتگو در کاتدرال، جنگ آخر زمان، سور بز، مرگ در آند) نويسندهی بزرگ امريکاي لاتين و يکی از بزرگترين نويسندهگان زندهی دنيا را در کتاب کمحجمی بهنام "چرا ادبيات؟" ترجمهکردهاست. پشت جلد کتاب بخشهايی از مقالهی "چرا ادبيات" که نام کتاب هم بهنام همينمقاله است چاپشده. من ابتدا چند خطی از اينمقاله، سپس همانبخشهای چاپشده در پشتجلد را اينجا میآورم. باشد که خودتان برويد و ابتياعکنيد اينکتاب را، قيمتاش هم مفت است: 900 تومان، کمتر از مجلهی هفت، گلستانه و...
یکتوضیح: برجستهسازیهای متن توسط خود من صورتگرفته و یا نشاندهندهی نامهای خاص است یا بخشهایی که بهدلیلی تعمد داشتهام توجه بیشتری رویشان بشود.
تکههایی از يکي - دو صفحهی آغازين مقالهی "چرا ادبيات؟":
بارها برایام پيشآمده که در نمايشگاه کتاب يا در کتابفروشی آقايی بهسراغم آمده و از من امضا خواسته و اين را هم اضافهکرده که: « برای همسرم میخواهم، يا برای دختر جوانم، يا برای مادرم.» و من هم بلافاصله از او پرسيده ام «خودتان چي؟ اهل مطالعه نيستيد؟» پاسخ هميشه يکی است: «چرا، کتابخواندن را دوستدارم، اما میدانيد، خيلی گرفتارم.» اينپاسخ را دهها بار شنيدهام. اينمرد و هزارانمرد مثل او آنقدر کارهای مهم، آنقدر وظيفه و آنقدر مسئوليت دارند که نمیتوانند اوقات ذيقيمتشان را با خواندن رمانی، يا مجموعهی شعری يا مقالهای ادبی بههدر بدهند. در نظر اينگونه آدمها ادبيات فعاليتی غيرضروری است، فعاليتی که بیترديد ارجمند است و برای پروورش احساس و آموختن رفتار و کردار مناسب ضرورتدارد، اما اساسن نوعیسرگرمی است، چيزی تجملی است و تنها درخور افرادی که وقتِ اضافی دارند. چيزی است در شمار ورزش، سينما، بازیِ شطرنج و در «اولويتبندی» وظايف و مسئوليتهایی که در کشاکش زندگی بهناگزير پيشمیآيد، میتوان بیهيچ دغدغهای از آن چشمپوشيد.
اينطور که پيداست ادبيات هر روز بيش از پيش تبديل به فعاليتی زنانه میشود... ...توجيح سنتی اينوضع اين است که زنان طبقهی متوسط در قياس با مردان ساعات کمتری کار میکنند... ...من نسبت به ايننگرش که زن و مرد را تقسيممیکند و به هريک عيبها و فضايلی میدهد حساسيتدارم...
...من برای زنان خوشحالام و بهحال آنمردان افسوس میخورم، و همچنين برای ميليونها انسانی که میتوانند بخوانند اما عزم جزمکردهاند که نخوانند.
بخشهایی از همانمقاله که بهانتخاب آقای کوثری پشتجلد کتاب چاپشده:
ادبيات، عشق و تمنا و رابطهی جنسی را عرصهای برای آفرينش هنر کردهاست. در غياب ادبيات اروتيسم وجود نمیداشت. عشق و لذت و سرخوشی بیمايهمیشد و از ظرافت و ژرفا و از آنگرمی و شوری که حاصل خيالپردازیِ ادبی است بیبهره میماند. بهراستی گزافهنيست اگر بگوييم آنزوجی که آثار گارسيلاسو، پترارک، گونگورا يا بودلر را خواندهاند، درقياس با آدمهای بیسوادی که سريالهای بیمايهی تلهوزيوني آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بيشتر میدانند و بيشتر لذتمیبرند.
در دنيایی بیسواد و بیبهره از ادبيات، عشق و تمنا چيزیمتفاوت با آنچه مايهی ارضای حيوانات میشود نخواهدبود، و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرايز بدوی فراتر برود.
پ.ن: فکر کنم برادرهای زحمتکش ِ سانسورچی ِ ارشاد هنوز اين پشتجلد را نديدهاند!!!